سال به سال دریغ از پارسال

اداره ارشاد قم امسال در یک برنامه هماهنگ!!!، درست روزی که حرم مطهر حضرت معصومه(س) برای تقدیر از زحمات یکساله خبرنگاران مراسم غبارروبی ضریح گذاشته بود و خبرنگاران زحمتکش قمی را میهمان سفره کریمانه حضرت کرده بود، علیرغم اینکه در چند روز قبل از مراسم در جلسه ای با حضور معاونت محترم مطبوعاتی ارشاد قم زمان جلسه را هم معلوم کرده بودند، اما یکدفعه شاهد این بودیم دقیقا همون روزی که حرم مراسم گذاشته بود، اداره ارشاد هم مراسم گذاشت، حال به این چند دسته بازیها کاری ندارم که چون حرم را فلانی هناهنگ کرده کسی نباید بره یا اگر رفت هدیه اش را نمیدهیم.جناب معاونت محترم مطبوعاتی آقای طبا، شما به پاس یکسال زحمات من خبرنگار و امثال من 100تومان بن خرید کتاب که حدود 5 سالی هست توانائی بالا بردن آن را نداشتید را به خبرنگاران سختکوش قمی دادید، دستتان درد نکند، ولی اینکه یک نفر به خاطر اینکه در مراسم معنوی غبارروبی حرم شرکت کرده و بن بهش تعلق نمیگیره اصلا درست نیست، کاش در روزهای پایانی مسئولیتی که قبل از شما کسان دیگری عهده دار آن بودند و بعد از شما نیز کسی دیگری به عهده میگیرد با همکارانتان بهتر برخورد میکردید.

تولدت مبارک

امسال سال خیلی جالبی بوده برام تا حالا

شروع سال که با اسباب کشی شروع شد

اوایل فروردین که با یک پیشنهاد(ترفند) جالب روبرو شدم که اصلا نمیتونم در موردش بیشتر توضیح بدم

اواخر فروردین که هیچ ...همه چیز تموم شد............

خدا رو شکر میکنم

بازم خدا رو شکر میکنم که هستم و خواهم بود

من هستم

خدا رو شکر که من هستم

و من هستم

بندگی راستین

جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی یافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت، به او گفت پادشاه ، اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی ، خودش به سراغ تو خواهد.

جوان به امید رسیدن به معشوق ، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد. به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت.

روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد ، احوال وی را جویا شد و دانست که جوان ، بنده ای با اخلاص از بندگان خداست. در همان جا از وی خواست که به خواستگاری دخترش بیاید و او را خواستگاری کند. جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد .

همین که پادشاه از آن مکان دور شد ، جوان وسایل خود را جمع کرد و به مکانی نا معلوم رفت. ندیم پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و به جست و جوی جوان پرداخت تا علت این تصمیم را بداند. بعد از مدتها جستجو او را یافت. گفت: (( تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه آنگونه بی قرار بودی ، چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد و ازدواج با دخترش را از تو خواست ، از آن فرار کردی؟ ))

جوان گفت: (( اگر آن بندگی دروغین که بخاطر رسیدن به معشوق بود ، پادشاهی را به در خانه ام آورد ، چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا پادشاه جهان را در خانه خویش نبینم؟ ))

من رفتنی ام؟

آمد پيشم حالش خيلي عجيب بود فهميدم با بقيه فرق ميکنه.
 
گفت: يه سوال دارم که خيلي جوابش برام مهمه
 
گفتم: چشم اگه جوابشو بدونم خوشحال ميشم بتونم کمکتون کنم
 
گفت: من رفتني ام!
گفتم: يعني چي؟
گفت: دارم ميميرم
 
گفتم: دکتر ديگه اي رفتی، خارج از کشور؟
 
گفت: نه همه اتفاق نظر دارن، گفتن خارج هم کاري نميشه کرد.
 
گفتم: خدا کريمه، انشاله که بهت سلامتي ميده
 
با تعجب نگاه کرد و گفت: اگه من بميرم یعنی خدا کريم نيست؟
 
فهميدم آدم فهميده ايه و نميشه گل ماليد سرش
 
گفتم: راست ميگي، حالا سوالت چيه؟
 گفت: من از وقتي فهميدم دارم ميميرم خيلي ناراحت شدم از خونه بيرون نميومدم
 
کارم شده بود تو اتاق موندن و غصه خوردن
 
تا اينکه يه روز به خودم گفتم تا کي منتظر مرگ باشم
 
خلاصه يه روز صبح از خونه زدم بيرون مثل همه شروع به کار کردم
 
اما با مردم فرق داشتم، چون من قرار بود برم و انگار اين حال منو کسي نداشت
 
خيلي مهربون شدم، ديگه رفتاراي غلط مردم خيلي اذيتم نميکرد
 
با خودم ميگفتم بذار دلشون خوش باشه که سر من کلاه گذاشتن
 
آخه من رفتني ام و اونا انگار موندنی
 
سرتونو درد نيارم من کار ميکردم اما حرص نداشتم
 
بين مردم بودم اما بهشون ظلم نميکردم و دوستشون داشتم
 
ماشين عروس که ميديم از ته دل شاد ميشدم و دعا ميکردم
 
گدا که ميديدم از ته دل غصه ميخوردم و بدون اينکه حساب کتاب کنم کمک ميکردم
 
مثل پير مردا برای همه جوونا آرزوي خوشبختي ميکردم
 
الغرض اينکه اين ماجرا منو آدم خوبي کرد و مهربون شدم
 
حالا سوالم اينه که من به خاطر مرگ خوب شدم و آيا خدا اين خوب شدن منو قبول ميکنه؟
 
گفتم: بله، اونجور که میدونم و به نظرم ميرسه آدما تا دم رفتن خوب شدنشون واسه خدا عزيزه
 
آرام آرام خدا حافظي کرد و تشکر، وقتی داشت ميرفت گفتم: راستي نگفتي چقدر وقت داري؟
 
گفت: معلوم نيست بين يک روز تا چند هزار روز!!!
 
يه چرتکه انداختم ديدم منم تقريبا همين قدرا وقت دارم. با تعجب گفتم: مگه بيماريت چيه؟
 
گفت: بيمار نيستم!
گفتم: پس چي؟
 
گفت: فهميدم مردنيم، رفتم دکتر گفتم ميتونيد کاري کنيد که نميرم گفتن نه. پرسیدم خارج چي؟ و باز جواب دادند نه!
خلاصه  ما رفتني هستيم وقتش فرقي داره مگه؟
 

سبحان الله يا فارِجَ الهَمّ و يا کاشفَ ...........

اين دعا را منتشر کنيد و ببينيد چطور غمهايتان از بين ميرود

 «سبحان الله يا فارِجَ الهَمّ و يا کاشفَ الغَم فرِّجْ هَمّي و يَسِّرْ امري و ارحَمْ ضعفي و قِلةَ حيلتي و ارزُقني من حيث لا اَحتَسِبُ ياربّ العامين»

 حضرت محمد (ص) فرمودند :هرکس مردم را از اين دعا با خبر کند در گرفتاريش گشايش پيدا ميکند.

التماس دعا

سلام

سلام

شروعی دوباره و آغاز زندگی جدید

همزمان با آغاز ماه مبارک رمضان شروعی تازه در زندگی

امروز هم یکی از روزهای خوب خدا بود که گذشت

عمر ما هم مثل امروز میگذره

اتفاقی جالب برام افتاد که فهمیدم دیگه دارم پیر می شم

زندگی منم داره میگذره

خدایا منو ببخش

راضیم به رضای تو

راضیم به رضای تو

راضیم به رضای تو

 

حرکت ستودنی علی کریمی

حرکت زیبای علی کریمی

علی کریمی در سال های اخیر، با دستگیری از ضعفا، محرومان و رسیدگی به حال بسیاری از افتاده حالان، جای خود را در قلب مردم ایران به شدت بازکرده است؛ کمتر هفته ای است که کریمی را در یک حرکت انسان دوستانه مشاهده نکنیم.
علی کریمی متین تر از گذشته، آرام تر از قبل و در کل می توان گفت که کریمی راه اسطوره شدن در فوتبال ایران را به درستی یاد گرفته است و قدم در راه بزرگان فوتبال ایران می نهد. اهدای پیراهن شماره هشت پرسپولیس به نوجوان خاص و استثنایی قمی که به دلیل عارضه فیزیولوژیک به بیماری چاقی مفرط دچار شده است، هیچ گاه از یاد مردم قم و ایران پاک نخواهد شد. به طور قطع کریمی با این روند،  شماره هشت خود را در تاریخ فوتبال ایران ماندگار تر می کند.

ببخشید آقا! می تونم به خانومتون نگاه کنم؟

جوان خیلی آرام و متین به مرد نزدیک شد و با لحنی موأدبانه گفت :
ببخشید آقا! من می تونم یه کم به خانوم شما نگاه کنم و لذت ببرم؟
 
مرد که اصلا توقع چنین حرفی را نداشت و حسابی جا خورده بود، مثل آتشفشان از جا در رفت و میان بازار و جمعیت، یقه جوان را گرفت و عصبانی، طوری که رگ گردنش بیرون زده بود، او را به دیوار کوفت و فریاد زد
 
مردیکه عوضی، مگه خودت ناموس نداری. ... می‌خوری تو و هفت جد آبادت ... خجالت نمی کشی؟ ...
 
جوان امّا، خیلی آرام، بدون اینکه از رفتار و فحش های مرد عصبی شود و عکس العملی نشان دهد، همانطور موأدبانه و متین ادامه داد
 
خیلی عذر می خوام فکر نمی کردم این همه عصبی و غیرتی شین، دیدم همه بازار دارن بدون اجازه نگاه میکنن و لذت می برن، من گفتم حداقل از شما اجازه بگیرم که نامردی نکرده باشم ... حالا هم یقمو ول کنین، از خیرش گذشتم
 
مرد خشکش زد ... همانطور که یقه جوان را گرفته بود، آب دهانش را قورت داد و زیر چشمی زنش را برانداز کرد ...

عکاسان قمی، نشان شمسه محمدی را درو کردند

عکاسان قمی، نشان شمسه محمدی را درو کردند

درمراسم اختتامیه دومین جشنواره سراسری عکس حوزه که با حضور مسئولان فرهنگی دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم و تعدادی ازعکاسان و هنرمندان از سراسر کشور برگزار شد ، عکاسان قمی نشان شمسه محمدی را از آن خود کردند.

ادامه نوشته

گفتم: خسته‌ام

گفتم: خسته‌ام

گفتي: لاتقنطوا من رحمة الله
    .:: از رحمت خدا نا اميد نشيد(زمر/53) ::.

گفتم: هيشکي نمي‌دونه تو دلم چي مي‌گذره

گفتي: ان الله يحول بين المرء و قلبه
    .:: خدا حائل هست بين انسان و قلبش! (انفال/24) ::.

گفتم: غير از تو کسي رو ندارم

گفتي: نحن اقرب اليه من حبل الوريد
    .:: ما از رگ گردن به انسان نزديک‌تريم (ق/16) ::.

گفتم: ولي انگار اصلا منو فراموش کردي!

گفتي: فاذکروني اذکرکم
    .:: منو ياد کنيد تا ياد شما باشم (بقره/152) ::.

گفتم: تا کي بايد صبر کرد؟

گفتي: و ما يدريک لعل الساعة تکون قريبا
    .:: تو چه مي‌دوني! شايد موعدش نزديک باشه (احزاب/63) ::.

گفتم: تو بزرگي و نزديکت براي منِ کوچيک خيلي دوره! تا اون موقع چيکار کنم؟

گفتي: واتبع ما يوحي اليک واصبر حتي يحکم الله
    .:: کارايي که بهت گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کنه
(يونس/109) ::.

گفتم: خيلي خونسردي! تو خدايي و صبور! من بنده‌ات هستم و ظرف صبرم
کوچيک... يه اشاره‌ کني تمومه!

گفتي: عسي ان تحبوا شيئا و هو شر لکم
    .:: شايد چيزي که تو دوست داري، به صلاحت نباشه (بقره/216) ::.

گفتم: انا عبدک الضعيف الذليل...  اصلا چطور دلت مياد؟

گفتي: ان الله بالناس لرئوف رحيم

.:: خدا نسبت به همه‌ي مردم - نسبت به همه - مهربونه (بقره/143) ::.

گفتم: دلم گرفته

گفتي: بفضل الله و برحمته فبذلک فليفرحوا
    .:: (مردم به چي دلخوش کردن؟!) بايد به فضل و رحمت خدا شاد باشن
(يونس/58) ::.

گفتم: اصلا بي‌خيال! توکلت علي الله

گفتي: ان الله يحب المتوکلين
    .:: خدا اونايي رو که توکل مي‌کنن دوست داره (آل عمران/159) ::.

گفتم: خيلي چاکريم!

ولي اين بار، انگار گفتي: حواست رو خوب جمع کن! يادت باشه که:

و من الناس من يعبد الله علي حرف فان اصابه خير اطمأن به و ان اصابته
فتنة انقلب علي وجهه خسر الدنيا و الآخره
.:: بعضي از مردم خدا رو فقط به زبون عبادت مي‌کنن. اگه خيري بهشون برسه،
امن و آرامش پيدا مي‌کنن و اگه بلايي سرشون بياد تا امتحان شن، رو گردون
ميشن. خودشون تو دنيا و آخرت ضرر مي‌کنن (حج/11) ::.

گفتم: چقدر احساس تنهايي مي‌کنم

گفتي: فاني قريب
    .:: من که نزديکم (بقره/۱۸۶) ::.

گفتم: تو هميشه نزديکي؛ من دورم... کاش مي‌شد بهت نزديک شم

گفتي: و اذکر ربک في نفسک تضرعا و خيفة و دون الجهر من القول بالغدو و الأصال
    .:: هر صبح و عصر، پروردگارت رو پيش خودت، با خوف و تضرع، و با صداي
آهسته ياد کن (اعراف/۲۰۵) ::.

گفتم: اين هم توفيق مي‌خواهد!

گفتي: ألا تحبون ان يغفرالله لکم
    ..:: دوست نداريد خدا ببخشدتون؟! (نور/۲۲) ::.

گفتم: معلومه که دوست دارم منو ببخشي

گفتي: و استغفروا ربکم ثم توبوا اليه
    .:: پس از خدا بخوايد ببخشدتون و بعد توبه کنيد (هود/۹۰) ::.

گفتم: با اين همه گناه... آخه چيکار مي‌تونم بکنم؟

گفتي: الم يعلموا ان الله هو يقبل التوبة عن عباده
    .:: مگه نمي‌دونيد خداست که توبه رو از بنده‌هاش قبول مي‌کنه؟!
(توبه/۱۰۴) ::.

گفتم: ديگه روي توبه ندارم

گفتي: الله العزيز العليم غافر الذنب و قابل التوب
    .:: (ولي) خدا عزيزه و دانا، او آمرزنده‌ي گناه هست و پذيرنده‌ي
توبه (غافر/۲-۳) ::.

گفتم: با اين همه گناه، براي کدوم گناهم توبه کنم؟

گفتي: ان الله يغفر الذنوب جميعا

.:: خدا همه‌ي گناه‌ها رو مي‌بخشه (زمر/۵۳) ::.

گفتم: يعني بازم بيام؟ بازم منو مي‌بخشي؟

گفتي: و من يغفر الذنوب الا الله

.:: به جز خدا کيه که گناهان رو ببخشه؟ (آل عمران/۱۳۵) ::.

گفتم: نمي‌دونم چرا هميشه در مقابل اين کلامت کم ميارم! آتيشم مي‌زنه؛
ذوبم مي‌کنه؛ عاشق مي‌شم!  ...  توبه مي‌کنم

گفتي: ان الله يحب التوابين و يحب المتطهرين
    .:: خدا هم توبه‌کننده‌ها و هم اونايي که پاک هستند رو دوست داره
(بقره/۲۲۲) ::.

ناخواسته گفتم: الهي و ربي من لي غيرک

گفتي: اليس الله بکاف عبده
    .:: خدا براي بنده‌اش کافي نيست؟ (زمر/۳۶) ::.

گفتم: در برابر اين همه مهربونيت چيکار مي‌تونم بکنم؟

گفتي:

يا ايها الذين آمنوا اذکروا الله ذکرا کثيرا و سبحوه بکرة و اصيلا هو
الذي يصلي عليکم و ملائکته ليخرجکم من الظلمت الي النور و کان بالمؤمنين
رحيما


.:: اي مؤمنين! خدا رو زياد ياد کنيد و صبح و شب تسبيحش کنيد. او کسي هست
که خودش و فرشته‌هاش بر شما درود و رحمت مي‌فرستن تا شما رو از تاريکي‌ها
به سوي روشنايي بيرون بيارن. خدا نسبت به مؤمنين مهربونه (احزاب/۴۱-۴۳