تبليغاتX
عکس نامه :: مژده دادند که برما گذری خواهی کرد نیت خیر مگردان که مبارک فالی است
عکس نامه
مژده دادند که برما گذری خواهی کرد نیت خیر مگردان که مبارک فالی است
عشق و دیوانگی 
 

عشق و دیوانگی

در زمانهای بسیار قدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود فضیلت ها و تباهی ها دور هم جمع شدند . ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت : بیایید یک بازی بکنیم مثلا قایم باشک . دیوانگی فورا فریاد زد من چشم می گذارم و از آنجایی که هیچ کس دوست نداشت دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند. دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمایش را بست همه رفتند تا جایی پنهان شوند. لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد ٬ خیانت خود را داخل انبوهی از زباله پنهان شد . هوس به مرکز زمین رفت . دروغ گفت زیر سنگی پنهان می شوم اما به ته دریا رفت . همه پنهان شده بودند به جز عشق که مردد بود چون همه ما می دانیم که پنهان کردن عشق مشکل هست . وقتی دیوانگی به پایان شمارش رسید عشق پرید ودر بین یک بوته گل رز پنهان شد. دیوانگی اولین نفری را که پیدا کرد تنبلی بود چون تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود. همه را پیدا کرد جز عشق . حسادت در گوشش زمزمه کرد عشق در بوته گل رز است. دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درختی کند و با شدت و هیجان زیاد آن را در بوته گل رز فرو کرد تا با صدای ناله ای متوقف شد . عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستانش با دستهایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد . آری عشق کور شده بود چون شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند. دیوانگی گفت من چگونه می توانم تو را درمان کنم . عشق گفت تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری بکنی راهنمای من شو و این گونه است که از آن روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار اوست.

|+|
نوشته شده توسط امیر در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 و ساعت 22:59
گفتگو با خدا 

گفتگو با خدا

در رویاهایم دیدم که با خدا گفتگو می کردم.خدا پرسید: پس تو می خواهی با من گفتگو کنی ؟ من گفتم : اگر وقت داری. خدا گفت : وقت من بی نهایت است ٬ در ذهنت چیست که می خواهی از من بپرسی؟

پرسیدم : چه چیز بشر ٬ شما را سخت متعجب می سازد.

خدا پاسخ داد: کودکی شان ٬ این که آنها از کودکی شان خسته می شوند  عجله دارند که بزرگ شوند و بعد از مدتها دوباره آرزو می کنند که کودک باشند.

این که آنها سلامت خود را از دست می دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست می دهند تا دوباره سلامت خود را به دست آورند.

این که با اضطراب به آینده می نگرند و حال را فراموش می کنند بنابراین نه در حال زندگی می کنند و در اینده ٬ این که آنها به گونهای زندگی می کنند که گویی هرگز نمی میرند و به گونه ای می میرند که گویی هرگز زندگی نکرده اند . دستهای خدا دستانم را گرفتند .  برای مدتی سکوت کردیم و من دوباره پرسیدم : به عنوان یک پدر می خواهی کدام یک از درسهای زندگی را فرزندانت بیاموزند؟

گفت: بیاموزند که نمی توانند کسی را وادارکنند که عاشقشان باشد .

همه کاری که آنها می توانند بکنند این است که اجازه دهند خودشان دوست داشته باشند. بیاموزند که درست نیست خودشان را با دیگران مقایسه کنند . بیاموزند که فقط چند ثانیه طول می کشد تا زخمت را التیام بخشیم .

بیاموزند ثروتمند کسی نیست که بیشترین ها را داراست بلکه کسی است که به کمترین ها نیاز دارد.

بیاموزند که دو نفر می توانند با هم به یک نقطه نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند .

بیاموزند که چگونه احساساتشان را نشان دهند٬ بیاموزند که فقط کافی نیست دیگران را ببخشند بلکه باید خود را نیز ببخشند.

من با خضوع گفتم : از شما به خاطر این گفتگو متشکرم آیا چیز دیگری هست که دوست دارید فرزندانتان بدانند ؟

خداوند لبخند زد و گفت : فقط بدانند من اینجا هستم ؟ همیشه...

|+|
نوشته شده توسط امیر در شنبه سی ام اردیبهشت 1385 و ساعت 22:44
 

 

ما كه رفتيم ولي يادت باشه ديوونه بوديم

واسه تو يه عمر اسير تو كنج اين خونه بوديم

ما كه رفتيم تو بمون با هر كي كه دوستش داري

با اوني كه پنهوني سر روي شونش ميذاري

ما كه رفتيم ولي اين رسم وفاداري نبود

قصه ي چشماي تو واسه ما تكراري نبود

ما كه رفتيم وليكن قدرتو دونسته بوديم

بيشترم خواسته بوديم ولي نتونسته بوديم

ما كه رفتيم تو برو دل بده دست ديگري

به قول حافظ ما هم داريم يه يار سفري

ما كه رفتيم تو بشين زير نگاه عاشقش

آرزوم اينه فقط تلف نشه دقايقش

ما كه رفتيم تو بمون با اون كه از راه اومد

با اون كه با اومدنش خنجر به قلب من زده

ما كه رفتيم ولي مزد دستاي ما اين نبود

دل ما لايق اين كه بندازيش زمين نبود

ما كه رفتيم دل نديم ديگه به عشق كاغذي

لااقل مي يومدي پيشم واسه خداحافظي

|+|
نوشته شده توسط امیر در دوشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1385 و ساعت 10:33
بارگاه ملکوتی حضرت فاطمه معصومه(س) 
بارگاه ملکوتی حضرت معصومه(س)

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط امیر در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 21:6
مراسم عزاداری سالروز رحلت کریمه اهلبیت حضرت فاطمه معصومه (س) در قم 
مراسم عزاداری سالروز رحلت کریمه اهلبیت حضرت فاطمه معصومه (س) در قم

ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط امیر در سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 20:37
آیا شما هم ثروتمند هستید. 

 روزي يك مرد ثروتمند پسر بچه كوچكش را به يك ده برد تا به او نشان دهد مردمي كه در آنجا زندگي ميكنند چقدر فقير هستند. آن دو يك شبانه روز دز خانه محقر يك روستايي مهمان بودند.

در راه بازگشت و در پايان سفر مرد از پسرش پرسيد:« نظرت در مورد مسافرتمان چه بود؟»

پسر پاسخ داد:« عالي بود پدر

پدر پرسيد:« آيا به زندگي آنها توجه كردي؟»

پسر پاسخ داد :« بله پدر

و پدر پرسيد « چه چيز از اين سفر ياد گرفتي؟»

پسر كمي انديشيد و بعد به آرامي گفت:« فهميدم كه ما در خانه يك سگ داريم و آنها چهارتا. ما در حياطمان يك فواره داريم و آنها رودخانه اي دارند كه انتها ندارد. ما در حياطمان فانوسهاي ترئيني داريم و آنها ستارگان را دارند. حياط ما به ديوارهايش محدود ميشود اما باغ آنها بي انتهاست

با شنيدن حرفهاي پسر زبان مرد بند آمده بود. پسر بچه اضافه كرد:« متشكرم پدر، تو به من نشان دادي كه ما چقدر فقير هستيم

|+|
نوشته شده توسط امیر در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 16:12
فکر کن گريه قشنگ است ٬بخند 

آدمک آخر دنياست ٬بخند         

 آدمک مرگ همين جاست ٬بخند

        آن خدايي که بزرگش خواندي

               به خدا مثل تو تنهاست ٬بخند

             دست خطي که تو را عاشق کرد

                         شوخي کاغذي ماست٬بخند

فکر کن درد تو ارزشمند است

     فکر کن گريه قشنگ است ٬بخند

       صبح فردا به شبت نيست که نيست

                          تازه انگار که فرداست ٬بخند

                              راستي آنچه که يادت داديم

                               پر زدن نيست که درجاست ٬بخند

                                            آدمک نغمه ي آغاز نخوان

                                                   به خدا آخر دنياست ٬بخند

|+|
نوشته شده توسط امیر در دوشنبه یازدهم اردیبهشت 1385 و ساعت 15:16
 
خدایا !
یک بار دیگر تجربه بودن را به من بیاموز!
خدایا !
یک بار دیگر تجربه داشتن را به من بیاموز!
خدایا !
یک بار دیگر تجربه دوباره دیدن را به من بیاموز!
خدایا !
یک بار دیگر تجربه دوباره صبرکردن را به من بیاموز!
خدایا !
یک بار دیگر تجربه دوباره تجربه کردن را به من بیاموز!
اما خدایا !
..........................در این تجربه ها مرا تنها نگذار!
آمين
|+|
نوشته شده توسط امیر در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385 و ساعت 23:8
 
من هركجا عشق را نيابم . پس عشق ميورزم . آنگاه آنجا عشق خواهد بود . و من ان را خواهم يافت پس من زندگي مي كنم نه براي اين كه به دنيا امده ام براي اينكه دنيايي كه به ان امده ام زيباست . ولي ميروم .نه براي ان كه دنيا را ترك گويم . براي ان كه به دنيايي زيباتر سفر كنم.
|+|
نوشته شده توسط امیر در یکشنبه دهم اردیبهشت 1385 و ساعت 22:14
فکرمی کنید چرا عكاس اين عكس خودكشي كرد؟ 
ادامه مطلب چرا عكاس اين عكس خودكشي كرد؟  
|+|
نوشته شده توسط امیر در دوشنبه چهارم اردیبهشت 1385 و ساعت 11:33
دومين نمايشگاه انفرادي حسن سربخشيان، با نمايش دو قشر پرهياهو و گمشده‌ي جامعه، در تهران برپا مي‌شود.  
عكس‌هاي حسن سربخشيان در تهران به نماش در‌مي‌آيند

حسن سربخشيان ادامه مطلب

|+|
نوشته شده توسط امیر در شنبه دوم اردیبهشت 1385 و ساعت 15:50
 

هيس . آروم تر ؛ گل ها خوابند.

با تو ام ! مگه نمي شنوي ؟!!

چرا پشت سرتو نگاه مي كني ؟ باخودتم.

آره ، تو.

آروم ، يواش …

|+|
نوشته شده توسط امیر در جمعه یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 19:57
امام جمعه های موقت شهر قم در حال گفتگو  
بقیه عکسهاامام جمعه های موقت شهر قم
|+|
نوشته شده توسط امیر در جمعه یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 19:40
فوتبالیستهای آینده سرزمین ما ایران 
بقیه عکسها اینجاستزمینهای خاکی فوتبال شیخ آباد قم
|+|
نوشته شده توسط امیر در جمعه یکم اردیبهشت 1385 و ساعت 19:18